تبليغاتX
MISS MOSBATI

:::::...روزی مرا باد خواهد برد ...::::::

شیشه رو تا آخر داده بودم پایین و بارون مستقیم می ریخت تو ماشین ...دیگه بارونو از پشت شیشه دوس ندارم ....!!

متنفرم از آدمایی که به خاطر این بارون چتر دستشون می گیرن تا خیس نشن ...متنفرم ...دلم می خواد برم تک تک چتراشونو بشکنم و بهشون بگم :آهای ...آدمایی که ادعا می کنین دارین زندگی می کنین ...زندگی یعنی این بارون ....نه چترهای شما ...نه فحش دادنتون به بارون بی موقع ....ما که ادعایی واسه زنده بودن نداریم این بارونو می پرستیم شما دیگه چی هستین ؟!

یا کسایی که پنجره ی ماشینشونو تا آخر کشیدن بالا تازه اگه دیگه خیلی خفن بودن بخاریشونم زده بودن ....

خیابون وجب می کردم ...احساس بدی داشتم ...بوی خاک و بارون بود اما این دفعه احساس می کردم دارم به جای باریدن بارون رو سرم خاک رو سرم می ریزه ....عمیق احساس بدبختی می کردم....

 یاد  اون صحنه ی وحشتناک تو بارون...می خوام فراموشش کنم ...چرا اون  ۴روز مثه بختک جلو چشامه همش ؟!

 پشت این پنجره می شینم و

آواز می خونم ...

منتظر واسه رسیدنت تو بارون میمونم

توی بارون انتظارت رنگ تازه ای داره ..

منم عاشق ترم انگار وقتی بارون می باره ...

 

می تونم بگم این یه هفته مثه یه موجود سنگی تو مدرسه بودم ...!!

من یعنی فقط یه حالت ...

تکیه به دیوار داده ...زانو هاشو خم کرده رو نیمکت و نیمه خوابیده .....!! زل زده به جایی ...همش تو فکر ...انگار دورو ورم هیچی نیس ...

اون وقتکه اظهار نظر علما در مورد وضعیت من کنارم شورا تشکیل می دن ....یا یکی یکی ...!

رویا :بچه شکست عشقی خورده چی کارش دارین ؟!

رها: رهاجان بی خیال عزیز ...یا خودش می آد یا خبر مرگش !

سحر :چته دخی ؟!

مهشید :باز سرت ؟!

وووو .....................!!!!!

- مظلوم شدی ...!!

داشتم می فکریدم اگه تو این وضعیتم عاشقم می زدم دیگه چی می شدم ؟! اگه فکر یه خر دیگه هم تو زندگیم بود باید چی کار می کردم ؟!

دلم می خواس جیغ بزنم که چقد بدم می آد از چته چته کردنای آدما ...! چقدر!

خستم ...و تو ...و یو ....نمی دونی چقدر که خستم ....!!

من موندم و باز لبخندهای تظاهریم ...

یکی به من حالی کنه : تا کی تظاهر از دوس داشتن آدما ؟!

داشتم به یه چیزی می فکریدم

کوچیک که بودم  هر کی ازم می پرسید :کی رو از همه بیش تر دوس داری ؟

تند تند شروع می -ردم می گفتم :اول خدا ...بعد پیامبرا ...بعد اماما .....بعد هفت جد و آباد اماما ...بعد مامان ...بابا .........................و تا نونوایی سر کوچه ...

در نتیجه سوال کننده رو کچل می کردم ...!!

و حالا :

شرط می بندم فقط برات سکوت می کنم اگه این سوالو ازم کنی هی یو ...

------------------------------------------

وضعم به شدت خرابه ....!!

من دیگه به هیچی اعتقاد ندارم ..پاک پاکم ...رفیق ....!

بعضی وقتا کوپ می زنم ازدیدن یه چیزایی ...از دیدن سحر ...! کسی که فک می کردم حتی خدا بودن خدا هم قبول نداشته باشه ...

وضعم خرابه ....!!

کاشکی اون روزا به جای این که سمفونی عباس جونزو با رضی راه بندازیم سمفونی وضع رها خرابه رو را می نداختیم ....!کر کر خندش عمقی تر بود ....!!

ته دلم یه جورایی واسه خاطره های اون پادگان لعنتی تنگیده ...نمونش اون شب که اولین جلسه کلاس های روبوکاپ داشتیم ...! چه کارا که با رضی نکردیم سر اون مرتیکه اوسکول مشنگ ...یا یاد استاد بازی های من در مورد لغات :اوشکول بربری و انواع مختلف آن ...!! هی ...!! یا بستنی خوردن اون یارو ثروتی ...!!

تو این بهشت  ، سحر رو زیادی دوس دارم ...!!

-------------------------------------------------------------------

این روزا تنها چیزی که ازم باقی مونده میدونی چیه ؟!

یه دختر که همیشه از سردرد می ناله و معتاد به پروفن که تازگی ها اونم آرومش نمی کنه و تکیه داده به دیوار و زانو های ولو شده رو نیمکت با نگاهی به قول بچه ها ژرف .....!!!می دونی چیه ؟ یه کلام اینروزای من :لواشک ...سردرد ...پروفن ...!! برو حال کن این چرخه رو ...

+این روزا تنها خبری که از دورو ورم دارم اینکه حامد داره بارو بنه رو می بنده که واسه ادامه تحصیل تشریف فرما شن مالزی ...!!

--------------------------------

آروم و قرار نداره این شبا خوابام ....!! ۱۴ نآپیدم چون نمی خواستم به روی خودم بیارم که ۱۴ آبان چه روزیه ...!!خودمونیم ...

 

+ تاريخ 88/08/16ساعت 4:1 PM آشغال نوشتMiss Mosbati-دلقک شماره 2 |

ته ته دره م ...این جا هوا خوبه ...میشه یه گونی خاکو از دورو ورت بدزدی و به جای اکسیژن بکشیش بالا ...

ته ته دره م ...دارم تازه می فهمم زندگی یعنی زندگی ...!

تو ماشینم... تو اون ور خیابون برام دست تکون می دی واسه خدافظی ....برام بوس می فرستی ...برات دس تکون می دم ...تو کی بودی راستی ؟!قیافت آشناس...اما من ...؟!که چی ؟که زده به سرم ؟همینو می خوای بگی رفیقک ؟...پس ...نگو ...

ته ته جاده ....باددددد .....سرده ...همه پیاده شدن ...چشاشون پره اشکه و آه ...من وسط دوگانگی ...نه می خوام گریه کنم نه می آد ...که چی ؟!   یکی می گه : مُرد ...می گم :قرار نبود که ...نظرش عوض شد ؟

دستمو کردم تو جیبم ...سه تایی می ریم ته دره ...اما این دره دره نیست ...دریاس ...می ترسم نَمیرم ...نمی میرم ...چشامو وا می کنم روی آب معلقم ...زندم ....

صداتتتتتت ....رو نرومه ...خفـــــــــــــــــــــــــــــــــه شو .......می تونی عوضی ؟!

بهم می گه چرا اینقد افسرده ؟!بهش می گم :کی ؟!من ؟

نشد که بشه ...امروز ۷ مه ...!!!   ۱ سال گذشت ....تو :که چی ؟! من :راس می گی ....!!!

این جا مه زیاده ...مه تو شب ...دیگه سردم نیس ....دلم می خواد کولر گازی روشن کنم ...اما تو می گی :به شرط این که بری زیر پتو ...من :باشه ...می رم اما کولر گازی هم می خوام ببرم زیر پتو ...

هه ...آره فکر خوبیه ...با کولر گازی می خوابی ...!!!!

لعنت ....!!

هی یو ...کثافت ...آدم باش ...!تو :بیا با هم بشیم ...

اون روز تمام هیکلت کثافت بود ...آره بود ...ولی من ندیدم ...تو هم ندیدی ...کی دید ؟!!

دریچه وا نمی شه ...گیر کردی توش...

عوض نشدم ...نشدی ...الاق ....

آسانسور تا دم در بالا می آد ...پشت شیشه نوشته :تو آدم بشو نیستی رها !

با کدوم رهاست ؟من که قاطی کردم ....

از نزدیک که می بینمت وحشت می کنم ...

++ازشون بدم اومده ....!!

+هوی کسی که می گفتی بار آخر :تو هم از ما نبودی ...چون من عادتم شده بود این تیکه ،خودت نارو زدی ...برای تو که خوب شد ...واسه خودت بتاز ...بتاز ...!! فکرشم نمی کردم ....

+همیشه خر بودم ...

+باید بری تو بحر همه ....

+سر کوچه باید وایسی تا راه رفتن پسرا رو ببینی و کلی بخندی ...!! البته نه همشون ...اصولا مثبتاشون ...عنده راه رفتنن ...

+به لطف رها خانوم (ک) ...یه دوست قدیمی ...!همه افسرا ما رو می شناسن ...همه پسرای محل هم هر روز شاهد خل و چل بازی های سرویس مان ...

+دلم از همه گرفته ....!!! احتیاج به هیدروکلریک اسید دارم برای باز کردن این لامصب ...!!

+خبر مرگم از همیشه غیر عادی ترم ...دیروز تا مرز جنون با شهرزاد خندیدم اما خالی نشدم ...انگار بغضه گیر کرده بود تو گلوم ...بارون اومد اما من خیس نشدم ...می خواستم راه خونه تا مدرسه رو پیاده بیام اما سرویسه اد دیروز راضی شده بود که منو مثه آدم برسونه و دوررر قمری نزنه ......!!

+بعضی وقتا فک می کنم شهرزاد عجب موجود عجیبیه به خاطر چیزایی که من نمی توتم تحملش کنم و اگه جاش بودم  در جا خودمو کشته بودم ...!!

۱ سال از اون نحس ترین روزای عمرم گذشت ...!!! یادم نمی ره اون ۴ روز چقدر بدبختی کشیدم ...هیچ وقت ....!!

دیروز تا مرز جنون پیش رفته بودم ....حالم خراببببببب بود ....!!

همه جا رو تاریک کرده بودم و تو آشپزخونه نشسته بودم و با ماکارونی های تو ظرف ور می رفتم و اشک می ریختم ....

+حرف شهرزاد بیشتر بهم فهموند چقدر بدبختم ....چقدر .....

+اون روز از این که پیشه یه اح.ن نشستممممم چندشم می شد ....می خواستم روش بالا بیارم و فکشو صاف بیارم پایین ....!! چند روز به خودم فحش دادم ...!

 

 

+ تاريخ 88/08/07ساعت 3:10 PM آشغال نوشتMiss Mosbati-دلقک شماره 2 |

شاید یادت بیاد  که  یه روزی هنوز من، من نبودم و تو همون توی قدیمی ...یکی نبود به من بگه این من و تو فقط صرف فعل نیست ...

هنوز هم نیستیم ...نه من ،نه تو ...

 

همیشه وقتی نسیم می گفت :چی بودیم چی شدیم ...،،،

من می گفتم :همون گ*****بودیم که  هنوزم هستیم ...ابعادش تغییر کرده فقط ...!!

+تو بگو یه ذره اعصاب ....ندارم ...اصرار نکن ...

+تف به روی هرکی که اسم خودشو رفیق می ذاره ...حالم بده ...!!!

+چیه ؟چیزه تازه ایه ؟!!

+شهرزاد میگه چته ؟! می گم عادی عادیم ...

+شهرزاد به زندگیم بازگشت ...!!شاید اینم یه نمونه دیگه از اشتباهای زندگیم ...بعد این همه مدت چرخید چرخید آخر سرم من و شهرزاد با هم افتادیم ...نمی دونم باید خوشحال باشم یا ناراحت ...

+راستش اعصاب خودمو ندارم چه برسه به بقیه ...!!هه ...دقیقا یادمه این جمله رو تو چه وضعی به کی گفتم ...

 

 

+ تاريخ 88/08/03ساعت 4:26 PM آشغال نوشتMiss Mosbati-دلقک شماره 2 |

سخت بود ...باور کن رفیقک ...!!

همیشه می گفتم دوگانگی وجود آدمو به .......می بره ...!!

اما حالا معتقد تر از همیشه به این جمله این جا نشستم و بعد چندین روزه متوالی سر نزدنم به نت و دور بودنم از این نوع فاز ها برگشتم که برگردم ...!!

سردرگمی ...اونقدر این حالت تو من وجود داره که نمی دونم باید چی کارش کرد ...راستش تو این چند روزه به بلاهای نازل شده بر سرم در این چند ماهه فک کردم ...من تو شرایط سردرگمی های عجیب ...

همیشه مامان می گفت :هر جا می ری که از آدما فرار کنی بازم هستن مثه کرم تو خاک ....!!

و من چقدر تو این چند روز لااقل احتیاج داشتم که نباشن و نبودن ...درست وسط نمای جایی که در دسترس دید من بود ...!!

مثلا وسط نمای دید من از دریا ی سیاه شب و شب و موجای دریا و امواج صداش که با صدای کم آوریل قاطی می شد یا حتی اگه اونورم نگاه می کردی روشنی بودنشونو احساس می کردی و من از این احساس چندشم می شد ...

من از اون مدرسه کوفتی مسخره خودمو خلاص کردم بعد اون همه کلنجار با خودم و دیگران ...

خیلیا رو شناختم .....و دیدم بازم آدما از اون چیزی که من می دیدم و سعی کرده بودم یه ذره خوشبینانه تر بهشون نگاه کنم مزخرف ترن ...!

هیچ آدمی ارزش واستادن پاشو نداره ...تو جا نزنی اونی که اول ادعاش می شد زودر خودشو لو می ده ...زودتر از اون چیزی که فکرشو کنی ...!!

۳ روز شمال بودم ...۳ روز کلمو باد دادم اما هر کاری کردم خودمو باد نبرد ...

فکر می کردم مهر حالم بهتر میشه ...گند تر شدم ...وضع روحیم افتضاح ریخته بود به هم ...و به این نتیجه رسیدم حال خودم خیلی خوب بود که این مدرسه کوفتی صد برابر منو زجر داد ...راحت کردم خودمو امیدوارم دیگه لااقل نگران مدرسه رفتن نباشم ...

۳ هفته هر روز سردرد های بدجور ...!و ۸ ۹ روزی فکر خودکشی بدجوری ذهنمو مشغول کرده بود و هر چی فک می کردم به این نتیجه می رسیدم بودن چه فایده ای داره ؟!

ولی من هنوز از این که بخوام بمیرم و بعدش ببینم زندم می ترسم ...!

پریشب یکی معدود شب هایی بود که آرامش پیدا کرده بودم ...و هر چی می گذشت بیشتر می فهمیدم هیچی برام جای سیاهی شبو نمی گیره مخصوصا اگه لب دریا باشی و سیاهی دریا هم قاطیش شده باشه و فقط موجاشو ببینی ...و آوریل بگوشی و قدم بزنی و به سایه ی خودت رو شنا بخندی و خودتو جمع کرده باشی از خنکی شب ....و ببینی که اونور آتیش روشن کردن ...!سایه ی خودمو که می دیدم با پاهای دراز کشیده حس عجیبی داشت کلا ...

جالب بود که هنوزم تو جاده ی شمال اثراتی از سبز موسوی هست  ...حال داد برگشت ...هنوزم آدمای باحال تو جاده پیدا می شن که حال کرد باهاشون ...!!

شمال با هوای آفتابی و بدون بارون شمال نیست اصلا اونجوری بهم نچسبید ...من به عشق بارون و ابر رفتم بابا ...!

تو این چند مدت پخم می کردی برات می زدم زیر گریه و تا آخر دنیا گریه می کردم ....و حرف می زدی باهام پاچتو می گرفتم و تیکه پارت می کردم ...این جاست که شاعر می گوید لقب هار وحید به درد می خوره ...!

تو این چند روز بابای  هر چی قرصه تو جهان من در آوردم ...روزی ۱۰ -۱۱ تا قرص خوراکم بود شیرین ...!من نمی دونم چه جوری زنده موندم فقط ...همه مرضا افتاده بود به جونم ...تا سر حد مرگ فقط قرص می خوردم ....

تازه یه دلقک تمام عیار شده بودم ...دوتا گوشه ی دماغم قرمز شده بود و حسابی رو فرم بودم ...اگه بدونی ؟!

خیلی وقته فهمیدم من چیزی نیستم جز تکرار قصه ی مامان ...!!

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

!!!!نترس رفیقکم ...دنیا آنقدر کوچک هست که تو در آن گم شوی .........!!!!

-----------------------------------------------------------------------------------

و من در تابوت زندگی همچنان می لولم ...

سقوط برای من هنوز مقدس تر از سعود آدمک هاست !

باور کنید من دیر گاهی ست

در لجن زار مخوفی فرو رفته ام ...

مرا از تابوت بیرون نکشید تا غرق کثافت شوم ...و دلتان خنک شود ...

من سال هاست در این تابوت قفسی غرق کثافتم ...

و دیگر گندیده ام آدمک ها !

مرا چه می شود ؟!

شما چه ؟

شما را دیگر چه می شود ؟!!!

 

+ تاريخ 88/07/25ساعت 11:3 PM آشغال نوشتMiss Mosbati-دلقک شماره 2 |

-هی یو دلم می خواد یه مشت محکم کادو پیچی کنم تو صورتت ...

دیروز ...!! اطلاع رسانی مغزم به زبونم بی فایده بود ...مامان جلوم واستاده بود و حرف می زد و من گیج بودم ...نمی فهمیدم تک تک کلمه هاش یعنی چی ؟! فکم باز نمی شد ...مثه دیوونه ها پتو رو پیچیده بودم دور خودم و نشسته بودم رو تختم و چیزایی می شنیدم که هیچ مفهومی عمیقا برام نداشت ...

درست مثه اینکه (...)

 +چقد دیر فهمیدم که مهم نیست من چیم واسه دیگران از نظر اونا من فقط حکم منافع اونا رو دارم و بس ....چرند می گم همیشه می دونستم اما در مورد بعضی افراد دوس داشتم اصلا حال می کردم خودمو گول بزنم که اینطوری نیست در صورتی که قانون قانونه رفیقک...خیلی سعی کردم به نتیجه ای برسم که آدما همیشه به خاطر منافع همدیگه رو نمی خوان

و

دیرز تو اوج ترکیدن فرق سرم (سردرد هام دوباره به طرز باور نکردنی شدید شده و هر روز درگیر این سردرد لعنتی ام )و دپرسی مطلقی که منو دچار لرزش محسوس دستام کرده بود و خیرگی طولانی مدت ،تک تک آدمای زندگیمو بردم زیر همین قانون ...!!

+برگشتم به همون سرنوشت ...مطمعنم که برگشت صبا به زندگیم و حرفاش جزوی از راهمه ...این چیزا این علامتایی که اون بالایی داره دم به ساعت بهم می ده تو مخه پوکم نمی ره و...اینکه احمق تر از این حرفام ....

+پنجشنبه و تولد غزی ...نسبت به این مهمونی حس خاصی دارم ...و توصیفش ممکن نیست ...

همین روز بابا بعد ۲ ماه نبودن برگشت ایران ...

دیروز تولد حامد بود .....

اینروزا بیشتر سعی می کنم برم پایین پایین پایین ....سقوط ...دوس دارم بیشتر سقوط کنم ...

اینچیزیه حالا می خوام .....

اونر.وز صبا هرچی می گفت من می گفتم :نمی خوام درس شم .........

 جالبه نه ؟!

+ تاريخ 88/07/11ساعت 6:11 PM آشغال نوشتMiss Mosbati-دلقک شماره 2 |